تبليغاتX
تیستو

تیستو

خود نوشت

.      

 دهم  امرداد ماه  1319 در

روستای دولت از توابع سبزه وار زاده شد و از همان ابتدا نفرین نوشتن با او همزادشد. کودکی اش در خرابه های ذهنی جنگ جهانی دوم گذشت و بعد اقتدار روس ها بر ایران و دوران فقر و سرخوردگی مردم .

از همان کودکی وارد میدان شد. از کار روی زمین  گرفته تا چوپانی ، پادویی ، کفاشی ، دوچرخه سازی ، سلمانی و بعدترها که به تهران آمد حروف چینی ، کنترل چی سینما ، ویزیتور چاپخانه ، رکلماتور برنامه های تئاتر ، نقش آفرینی در تئاتر و نوشتن نمایشنامه و رمان و هر آنچه افتد و دانی  ... همه را درکوله بار تجربه دارد .آنچنان که ، سایه تمام این تجربیات را می توانی در آثارش ببینی .

از بین آثار ادبی دنیا به چهار اثر ادبی علاقه ی فراوان دارد : اول بیگانه از آلبر کامو ، دومین اثر گرگ بیابان از هرمان هسه ، سومین ، پیرمرد و دریا از ارنست همینگوی و چهارمی که می تواند اولی هم باشد بوف کور از صادق هدایت .

 

 آثار وی عبارتند ازته شب (داستان )؛ هجرت سليمان و مرد (مجموعه داستان) ؛لايه های بيابانی (مجموعه داستان) ؛ آوسنه بابا سبحان (داستان بلند) ؛ تنگنا (نمايشنامه ) ؛ باشبيرو ) نمايشنامه ) ؛ گاواره بان (داستان) ؛ ناگريزی و گزينش هنرمند ( مجموعه مقاله ) ؛ عقيل عقيل ( داستان ) ؛ موقعيت کلی هنر و ادبيات کنوني ( مجموعه مقاله ) ؛ ديدار بلوچ (سفرنامه) ؛ کليدر ( رمان) ؛ جای خالی سلوچ ( رمان) ؛ ققنوس ( نمايشنامه ) ؛ آهوي بخت من گزل ( داستان) ؛ ما نيز مردمی هستيم ( گفت و گو ) ؛ کارنامه سپنج ( مجموعه داستان و نمايشنامه ) ؛ مجموعه مقالات دو جلد ؛ روزگار روزگار سپری شده مردم  سالخورده( رمان)  و سلوک ...

"سلوک، حديث نفس هم هست, حديث نفس يک نويسنده و اين نويسنده فقط محمود دولتآبادی نيست, سلوک حديث نفس نويسنده ايرانی است, در اين زمانه که اين نوشتهها بار امانتاند و چون جنازهای طاعونی روی دستمان مانده است. "

 

درونمایه آثار دولت آبادی  دغدغه های درونی انسان است ؛ انسان با تمام بیگانه گی با تمام تنهایی و سردرگمی ، نگاه تلخ به زندگی ، امیدواری در عین کلافه گی و بی تابی . او بیشتر به شرح  حالات درونی آدم ها می پردازد تا توصیف حالات بیرونی و صفات ظاهری آنها .

  سخن به درازا کشید و همچنان گفتنق ها بسیار.این روز را به دولت آبادی و تمام دوستدارنش تبریک می گویم و بندهایی از سلوک را دوباره می خوانیم: 

"من از کجا می آید که چنین است در حس غبن و گلایه و خشم و نفرت و نیاز و فترت و تردیدو بیگانه گی و حیرت ! ..."                                             

 

هم میداند من یک صفحه کاغذ سفید نیست که امروز خطی بر آن بنویسی فردا خطی بنویسی ، و دیروز خطی نوشته باشی .نه ! من از بی آغاز جهان آمده است تا به امروز ، و اکنون و می رود سوی بی پایان .

در این بحبوحه و در این غوغای خاموش درون ، چه کسی توان داوری قاطع را دارد؟

 

دیگران ! این جا و همه جا دیگران اند که بس شرم ، احساس شرم را با من ، به رخ ام می کشند انگار.

حتی از حس نگاه کس _ کسانی که نمی شناسم _ دچار شرم می شوم !

آیا شاخ در نیاورده ام . روی پیشانی ام  آیا شاخ ..."

 

آدم ها آدم ها چرا جور دیگری دیده می شوند در نگاهم ؟

آدم ها دیگر چرا مثل پیش از این شعف مرا بر نمی انگیزند ؟ و من شگفتا !

_ چه بی کس هستم ؟ آه ... ای شاعر!

 

حس هایم را گم کرده ام

شب و روزم را گم کرده ام ، و شب ها ... شب ها ... خود را از جنس سگ باز می یابم ، که سگ نفرین سگخوابی دارد شاید ، که پریشان اگر نیست ، مضطرب و اندیشناک هست ، که سگ خواب و نگران و دل اندروای هست ...

 

 

هی ی ی ... چه آرام بودم و چه بی قرار شدم ، چه بی قرار ! و دردمندانه تر این که نمی توانم خودم را برای خودم توضیح بدهم .

 

آه ... من حرام شده ام

دریغا چه دیر بیافتم خود را چنین پوک و خشک و عبوس ؛ زمین خشک ، روح قحطی زده و عمر به یغما رفته _ بی نم اشکی حتی و دریغ از نم اشک ...منم این که خشک و عبوس و غم زده و خشک ، بی توان سلامی والسلام .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 21:32  توسط زری  | 

 

AHMAD SHAMLU 

 موضوع شعر امروز موضوع دیگری ست ...

دوم مرداد هم  از راه رسید,از هفته پیش پی گیر بودیم که مراسم  شاملو کی و چگونه برگزار می شود اما چیزی دستگیرمان نمی شد  ؛ تا اینکه سه شنبه شب  ساعت حدود دوازده و نیم یکی از دوستان اطلاع داد که کانون نویسندگان ساعت پنج مراسم یادبودی برگزار می کنند  و ساعت چهار ,  از مقابل دانشکده دامپزشکی اتوبوس ها برای رفتن آماده اند. ما هم مشتاقانه استقبال کردیم .

ساعت چهاربا بهنوش و فائزه سرقرار بودیم  و به آنها پیوستیم ، اتوبوس بدون اتلاف وقت حرکت کرد .

شلوغی آزادی را گذراندیم و تازه وارد اتوبان شده بودیم که مقابل پارک ارم اتوبوس متوقف شد ساعت حدودا چهار و نیم بود و نیم ساعت تا مراسم وقت باقی بود .

آنک قصابان اند

بر گذرگاه ها مستقر

با کنده و ساتوری خون آلود

                                 روزگار غریبی ست ، نازنین

و تبسم را بر لب ها جراحی می کنند .

و ترانه را بر دهان .

                        شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد.

 

معلوم نبود چه خبراست ؛ به زودی درب اتوبوس بسته شد و فقط راننده  جهت پاره ای توضیحات به بیرون فراخوانده شدند . با وجود گرمای زیاد کسی حق نداشت از اتوبوس خارج شود . گرمی هوا در اوج بود حالم داشت از گرما به هم میخورد . هیچکس نمیگفت چه خبر است و هیچکس نمیدانست چه قرار است بر سرمان بیاید. همه از احتمالات میگفتند  تازه , اتوبوس قبلی هم آنجا بود . به زودی دلیل متوقف شدن ما غیرمجاز بودن حمل مسافر شخصی  برای اتوبوس درون شهری اعلام شد مذاکرات بیفایده بود چراکه :

 " همه چیزی

          از پیش 

               روشن است و حساب شده

   و پرده

       در لحظه معلوم

                      فرو خواهد افتاد... "

بعداز نیم ساعت اتوبوس قبلی ما حرکت داده شد درحالیکه کنار راننده یک مامور با لباس سبز نشسته بود و راننده را به سوی مسیر نهایی راهنمایی میکرد . ظاهرا مستقیم به سمت امامزاده طاهر حرکت کردند ، اما چندی بعد بچه ها که در تماس بودند معلوم شد که از پل زیرگذر وارد اتوبان  تهران شده و دارند برمیگردند .

نوبت که به ما رسید ، در اتوبوس باز شد  و سه نفر با دوربین وارد شدند .  و علیرغم اعتراض افراد از تک تک افراد فیلم و عکس گرفتند  و بعد  از انجام مراسم کنترل محسوس , اتوبوس ما هم راهی شد ؛ گفتند که همان جایی قرار است بروید که میخواستید بروید ؛ بزرگترها جوان تر ها را برای جلوگیری از ایجاد تنش آرام می کردند . هر کس هر چیزی به ذهنش می رسید بلند برای همه تعریف می کرد . ولوله ای بود. ما گیج به هم نگاه میکردیم . تصویرها برایمان تعریف نشده بود . 

... لاجرم ما نیز همان مسیر را پیش گرفتیم . اتوبوس از مسیر شلوغی می رفت تا ما فرصت کنیم تهران را بهتر بشناسیم . اعتراض  فایده ای نداشت .  هیچکس حق پیاده شدن از ماشین رانداشت حتی اگر منزلش آن حوالی بود ، باز هم با مقاومت پرسنل زحمتکش و وفادار نیروی انتظامی تهران بزرگ روبرو میشدند که ما هم ماموریم و معذور و این یک دستور است . زمان میگذشت و  "دستور عوض نشد بدبختی ما هم از همین جاست که دستور همچنان به قوت خود باقی ست ."

... در خیابان مردم  با نگاه های مجهولی اتوبوس را دنبال می کردند . انگار که ما از  سیاره دیگری آمده باشیم . و می خواستند بدانند چه خبر است

 

با خشم و با جدل زیستم .

و به هنگامی که قاضیان

اثبات آن را که در عدالت ایشان شایبه ی اشتباه نیست

انسانیت را محکوم می کردند

و امیران

نمایش قدرت را

                   شمشیر بر گردن محکوم می زدند...

به زودی اتوبوس از آزادی به انقلاب و وارد مسیر بی آر تی شد و  به صراط مستقیم پیوست . مشخص شد که مقصد تهرانپارس است ترمینال شرق . اتوبوس ما همچنان توسط یگان ویژه ای  نگهبانی میشد . خدا خیرشان بدهد  که اینقدر متعهدند و مسئولیت پذیر . ماکه وقت نمی کنیم در فرصت اندکی که از برای  زیستن داریم پاسخگو باشیم .

به ترمینال شرق که رسیدیم اتوبوس با همان کنترل های محسوس وارد ترمینال اتوبوس ها شد . و با درود و بدرود در میان چشمان بهت زده مردم  و پرسشی سوزان  از اتوبوس  پیاده شدیم  و راهیمان کردند. راستی چرا؟ این هنوز آن پرسش سوزان است ؟؟؟!!!...

دریغا انسان

            که با درد قرون اش خو کرده بود ؛

                                                    دریغا !...

 

 

                                قصه ما به سر رسید غلاغه به خونه ش نرسید ؛

                                                     هاچین و واچین

                                                             زنجیر و ور چین ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 1:54  توسط زری  | 

 

حالا دیگر زندگی کردن و غصه نخوردن معادله دو مجهوله ای بیش نیست .

  چشم بسته هم که بروی صدای ناله ها رهایت نمی کنند

پدری شرمسار از این که پول ندارد تا برای دخترش عروسک بخرد در اتوبوس نشسته و

تراژدی خودکشی خود را طراحی می کند

پسری بس که حرف غصه و ناداری شنید از بام خانه خود را به باد داد

و هزاران کودک خیابانی که همچون آگهی های بازرگانی هر روز از مقابل دل و دیده ما میگذرند همه در ستیز با زندگانی برای زنده مانی

به راستی چه بهای سنگینی برای زنده ماندن اجباری باید پرداخت ؟ 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 0:36  توسط زری  | 

چهارشنبه 21 اذر زادروز قله شعر سپید ایران ، احمد شاملو بود. آن ابرمرد که به راستی « دیگرگونه خدایی آفریدش ...»

انتظار میرفت این فلان ، اظهار ارادتی بنماید تا شاید به برکت قدوم بامداد نسیمی بر این ویرانه بوزد ، همچنان که خود

میگفت :«هر ویرانه نشان از غیاب انسانی ست...»

اما نشد.

حالا به بهانه پوزش از شاملو ، خودم و تمام آنان که در انتظار بودند این مرغ،تخم دوزردانه ای بر زمین بگذارد،با شعری

از غادة السماء روشن می کنم این خانه تاریک را...

آمدم که بنویسم ...

کاغذ سفید بود ،

به سفیدی مطلق یاسمن ها

پاک چونان برف

که حتی گنجشک هم بر آن راه نرفته بود

با خود پیمان بستم که آنرا نیالایم

پگاه روز بعد دزدانه به سراغش رفتم

برایم نوشته بود: « ای زن ابله !

مرا بیالای تا زنده شوم و بیفروزم ؛

و به سوی چشم ها پرواز کنم و باشم . . ..

من نمی خواهم برگ کاغذی باشم

دوشیزه و در خانه مانده . . .

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 20:39  توسط زری  | 

نوشته ای که میرفت کاغذ را مچاله کند من را مچاله کرد و من این صفحه را بالا آوردم .

لحظه ها به سرعت جان می گیرند و آنی جان می بازند  در بن بستی از لحظه ها و واژه های تکراری گیر کرده ام . زمینی که به آن دوخته شده ام مرکز نیستی است اما من هرروز در مقابل آینه می ایستم و احمقانه در چشمان خود بودن را می بینم .

روزها را دستپاچه به شب وصله می کنم , شب ها را چشم بسته می نوشم .

روزی یک بار هفته ای هفت بار  ماهی سی بار و  سالی سیصدوشصت و پنج بار به عادت مالوف و طبق نسخه 

و هنوز دوره درمان کامل نشده به نقاهتی رخوتناک افتاده ام که میگوید زندگی کن !

چه روزگاری بود کودکی هایم درست آن زمان که از بام کودکی هایم پرتاب شدم ,

از همان زمان که برایم جشن تکلیفی گرفتند و دیگر هیچ گاه تکلیفم روشن نشد حتی عیدهاکه تکالیفما ن چند برابر بود , هم از آن گاه بود که به دم را غنیمت شما ر دچار شدم .

رسم , سنت , قانون ، دین , بر سرم آوار شد و هنوز هم بین واژه های عقل و عصیان و گناه دست و پا میزنم ؛

 

... شنیده ام لایه ازن سوراخ شده می روم نردبانی تهیه کنم ،

شاید بتوان شبی از تمامی این وسوسه ها گریخت ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 6:54  توسط زری  | 

زنده گی وصله ی ناجوری ست که به من نمی چسبد . میترسم آرزوهایم را ندیده گور شوم . تمام راه را دستپاچه و چشم بسته دویدم تا انتهای سطر ؛ وحالا نقطه ای باقی ست تا ... تا یادم نرفته ؛ علامت سوالی با من است که ضمیمه میکنم . ....................... ؟ ..............................
+ نوشته شده در  شنبه دهم شهریور 1386ساعت 21:14  توسط زری  | 

دست و پا که میزد دانست

دستانش چقدر از پاهاش دراز تر است

حالا از شرم

دستانش را در حلقوم جیب ها پنهان کرده

و کفش هایی پاشنه دار می پوشد .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 14:55  توسط زری  |